تبليغاتX
می روم شاید روزی به او برسم
می روم شاید روزی به او برسم
اینو واسه ی همون ناکسی گفتم که منو بازی داد

 

آهای با توام تو

می خوام اینجا بگم یه چیزایی به تو

می دونی لایق مرگی تو

اما از قصاصم گذشته کار تو

می دونم یه روزی به جرم قتل تو

میره بالای دار سرم به خاطر تو

یه چیزی ته قلبم میگه هنوزم دوست دارم تورو

اما نه باید بگم ازت بیزارم می فهمی اینو تو؟

تا همین دیروز کارم بود فقط نگاه کردن عکس تو

ندیدی چه اشکایی ریختم از غم دوری تو

اما حالا عوض شده همه چی برای من و تو

دیگه زل نمی زنم به اون عکسای زپرتی تو

دیگه نمی ریزم اشک به خاطر دوری تو

دیگه ندارم غم به خاطر ندیدن تو

دیگه ندارم شک به اون چشمای تو

دیگه ندارم جنگ با همه به خاطر تو

حالا شدم یه تیکه سنگ از دست کارای تو

دیگه شدم منگه منگ از این دیوونه بازیهای تو

دیگه شدم مشنگ از این خل بازیهای تو

شدم تیر خدنگ که بیاد بخوره تو قلب تو

شدم سرباز جنگ که بیاد بریزه خون تو

آره تازه می فهمم که آدم نیستی تو

حالا تازه می فهمم که یه آفتاب پرستی تو

آره تازه می فهمم که زندگی نیست حق تو

تازه می فهمم که مردن هست بسه تو

حالا دوباره بیا اگه جرات داری تو

اون موقع می دونم چیکار کنم باتو

میزنم با تیر حتی سایتو

میکنم شادی تو روز مرگ تو

اون وقتا اینجوری نبودم یادته تو؟

هزار بار می مردم فقط برای تو

چه دلایی رو شکوندم فقط به خاطر تو

با چه دردی نوشتم رو دستم اسمتو

اگه می دونستم که اینقده نامردی تو

هیچوقت نمی شدم عاشق و دیوونه ی تو

کاش از همون اول می خوندم دست تورو

آره همون موقع بود که تنها می ذاشتمت تورو

بدون آتیشم زدی تو

بدون دلمو سوزوندی تو

نباید بهت میگفتم کاش نمی رفتی تو

کاش میگفتم باید بری گم شی تو

از خدا می خوام نبخشه گناهای تورو

. . .

شده علافی و هرزگی کار تو

هستی یه آشغال عوضی می دونستی اینو تو؟

باور کن دارم راست میگم به مرگ تو

ندیدم تو دنیا کثافتی مثل تو

حالا یادم اومد باید اینو می گفتم به تو

خاطره هامونو چال کردم تو قبری به اسم تو

دیگه باید بدونی که کاری ندارم با تو

ولی از همین حالا دلم می سوزه برای روز تقاص تو

مطمئن باش که خدا هم نمی گذره از تو

می گیره روزگار انتقاممو از تو

شک نکن تو این حرفایی که زدم به تو

میشی پشیمون میای سراغم بازم تو

اون موقع منم دارم برای تو

حالا دیگه برو که حالمو بهم زدی تو

کاری ندارم به اینکه چقده پستی تو

دیگه می خوام فراموش کنم تورو

برم دنبال یه زندگی خوش از حرص تو

پس میگم بای بدون خیلی خری تو

حالا اینقده بلاس تا بمیری تو!

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 11:6 |

چرا منو تنها گذاشتی؟
رفتی که رفتی به درک ولی اینو بدون که یه دل عاشق تو این دنیای گرگ و میش فقط برای تو

می تپه

دفتی که رفتی به درک ولی مطمئن باش دیگه دلم واست تنگ نمیشه

رفتی که رفتی به درک ولی بهم نگفتی چرا رفتی و تنهام گذاشتی بی بهونه

رفتی که رفتی به درک ولی این نامردیت یادم نمیره

 

یادته زیر بارون        زیر درخت خاطره هامون قول دادی همیشه پیشم می مونی

یادته زیر بارون        تو کوچه ی خاطره هامون قول دادی تنهام نمی ذاری

یادته زیر بارون        زیر رگبار نگاهت  نم اشکام تو فراغت

یادته زیر بارون        دست من تو دست گرمت  با اون شعرای قشنگت

 

یادته اون روز منو بردی زیر سایه ی درخت

دست گذاشتی توی دستام            زل زدی چشم توی چشمام

گفتی بگم     گفتم بگو                   گفتی یه دعا     گفتم بگو

گفتی یا تا همیشه تا جون داریم با هم باشیم

گفتم من واسه تو واسه من تا همیشه

 

اومدی جلو     دستت تو دستم    چشم های نازت     صدای قشنگت     لبای کوچیکت

اومدی جلو     نفهمیدم چی شد      لبت رو لبم        عطر بدنت  نفس گرمت    تو بغل تو ...

 

 

پس چی شد اون همه حرفا    اون همه حرفای زیبا

پس چی شد اون قول و قرارا       اون همه خواهش و تمنا

اما حالا

اونی که همه چی داشت تو بودی

اونی که همه چی رو باخت من بودم

اونی که رفتن رو خواست تو بودی

اونی که بی تو رفتن رو نخواست من بودم

 

                                                                    حالا برو

                                                                   فقط بدون بازیم دادی

                                                                   بدجوری هم بازیم دادی

                                                                   ولی خودت...

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 12:7 |

گفتی دوستم داری و گفتی سر قولت وامیستی

همین هم شد قولتو زیر پا گذاشتی و روش وایستادی

|+|

دیگه با خودم عهد بستم که از کسی خوشم نیاد دیگه نمی خوام عاشق کسی بشم.تو این زمونه انگاری باید دوره قلبتو سیم خاردار دوبل بکشی تا بتونی راحت زندگی کنی.نمی دونی چه قدر سخته عاشق کسی بشی اونوقت بعد اون همه مدت تورو بذاره و بره

خیلی سخته برام

خدایا کمکم کن دیگه دارم دیوونه میشم کاش هیچ وقت این روزارو نمی دیدم

اهای پسر دیوونه فکر نکن با رفتنت زندگی برام تموم شده

کور خوندی 

ولی یادت باشه تو بهترین موقعیت زندگیتو از دست دادی

 

 

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 10:12 |

سلام.من دوباره برگشتم.خودمم باورم نمیشه بعد از اون همه مشکلات و سختی هایی که تحمل کردم حالا دوباره اومدم رو خط. واسم دعا کنین تا دیگه هیچ وقت جا نزنم.دلم خیلی تنگ شده بود واسه وبلاگم خداییییا اون یکی وبلاگمو بی خیال شدم و از امروز می خوام بچسبم به این یکی وبم.فکر می کردم تو این همه مدت دیگه همه فراموشم کردن ولی حالا می بینم که اینطور نیست ای ول دمتون گرماما من می خوام که کمکم کنین اوکی؟ خب دیگه باید برم سر کلاس راستی یادم رفت بگم که الان از تو مدرسه اومدم رو خط خب دیگه زیادی دارم چونه میزنممن رفتم واسم دعا کنین.دوستون دارم جیگرای منبابای تا بعددددد

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 10:53 |

سلام. اومدم بگم از همه ی اون گل های بامرامی که تو این ۷ ماه منو تنها

نزاشتن و قدم رنجه کردن و به این کلبه ی تنهایی من سر زدن تشکر می

کنم.راستش دیگه تو این وبلاگ چیزی نمی نویسم.آدرس وبلاگ جدیم اینه:

www.tanham-nazar-divoone.blogfa.com 

امیدوارم بازم ردپای شما عزیزان رو توی وبلاگ جدیدم ببینم.

قربون همه ی شما

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 9:53 |

پرستوی خیال

شب از نیمه شب گذشت

و من در حسرت او

در خیال خود

به یادش می گریستم

آن لحظه های شاعرانه

با صداقتی عاشقانه

با شوقی دلپذیر

در کنار هم

در میان نقاشی ها

با رنگ های زیبا!

چه دلفریب بود آن لحظه ها

انگار که خورشید همرنگ ما بود!

و شب همراز ما!

در اوج آسمان ها سیر می کردیم

و بذر محبت را

در گندمزار عاشقی می افشاندیم

تا شاید . . .

روزی به بار بنشیند!

با هم در کوچه های خلوت عشق

پا می نهادیم

تا خنده های ما

دل شب را بلرزاند

با سیاهی های شب می جنگیدیم

تا صبح سپید

طلوعی دوباره باشد

در زیر چتر باران

آهسته می خواندیم

آن ترانه قدیمی را

زمزمه می کردیم

آن صداقت همیشگی را

تا شاید . . .

همگان بیاموزند

این رسم دیرینگی را

اما افسوس!

باران، پایان همه چیز بود

و سکوتش جاودانه

و خورشید نگاهش را پر گرفت

و در سیاهی های شب گم شد

ستاره ها خاموش شدند

و شهاب هراسان از میان آنان گریخت

بغض آسمان گشوده

و اشک ها تند و بی دریغ

از چشمان خمارش فرو می ریخت

تا بر قلب زخم خورده، مرهمی باشد

و او با خود می اندیشید:

« زندگی بی عشق

سرابی است در بیابان

که رهگذر خسته در کویری خشک

او را جستجو می کرد

باید او را یافت و وجودش را باور داشت

تا عشق، سر آغازی باشد

بی پایان».

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 11:36 |

بخشش

 

و من می بینمش

ایستاده آن سوتر

بغل بگشوده من را سوی خود می خواند، اما

وای از این بغضی که در سینه ست

نگاهم می کند

می خواندم

من در سکوتی سرد می مانم

برایش پاسخی؟؟هرگز

غروری کور فرمان می دهد، خاموش

و اینک یک سلام و دست مهری تا که بفشارد

دو دست خالی من را

و دستانم، که انگشتان تنهای مرا در خویش، می کاود

نگاهش می دود تا پشت چشمانم

دو پلک بسته ام راه نگاهش را، چه بی رحمانه می بندد

نگاه مهربانش پشت پلک بسته ام، در می زند، اما

نباید چشم بگشایم

که می ترسم، بلرزد قلب من

فرمان دهد، آغوش بگشایم

دوباره باز، می خواند مرا

و می خواهد که پیوندی زنم من

این طناب الفت دیرینه را اکنون

درون سینه ام غوغاست

دلم می خواهد آغوش محبت را به رویش، باز بگشایم

ببخشم، تا رها گردم من از دردی

که هر لحظه مرا رنجور می سازد

دلم پر می کشد تا او

دوباره، حس تاریکی مرا فریاد می آرد

ولی نه

او دلت را سخت آزرده ست

چه باید کرد؟

خدا می بخشد، اما من نمی بخشم!!!؟؟

با که این را می توانم گفت

دلم می خواست من را او بخواند

تا بگویم، دوستش دارم

بگویم، من دعا کردم بیاید بار دیگر

تا ببخشد او، ببخشم من

تا شروع دیگری باشد

ولی اکنون که او برگشته، می خواند مرا

اینک، کلام مهربانی بر زبان من، نمی آید

دلم می خواهد او باور کند، دیگر برایم نیست

اما هست

و می ترسم که از چشمانم، این را او بفهمد

چشم می بندم

نگاهش باز می کوبد، به پشت پلک های بسته ام

اما، نباید چشم بگشایم

دلم می خواهد او باور کند بغض مرا دیگر

و او باید بفهمد، خاطرم را سخت آزرده ست

و نور روشنی، در من به نجوا باز می گوید

ولی آخر تو هم ای خوب من، بد کردی

و او را هم، تو آزردی

نمی دانم

ولی حالا که او بخشیده

باید او بفهمد، من نمی بخشم

که من این هدیه را، آسان نخواهم داد

جدالی در درونم می کند غوغا

میان این دو من

آیا کدامین من، در این پیکار خواهد برد؟

چه می شد من رها می گشتم از این کینه جانسوز

و می بخشیدم او را

نه

خودم را

که بیش از او، خودم در رنج خواهم بود

که تلخی نبخشیدن

به کام لحظه هایم، زهر می ریزد

و می میراند این اوقات زیبا را

. . .

وای صد افسوس

گذشت یک فرصت دیگر

وان لبخند پر مهرش، چه نابشکفته، می خشکد

ز پشت پرده اشکم، کنون من رفتنش را باز می بینم

خدایا

کاش یک بار دگر، من را بخواند او

و آغوش محبت رابه سویم، باز بگشاید

سلام و دست و لبخندی

تا که شاید من. . .

آه از این بازی نازیبای بی فرجام

میان بودن و نابودن یک فرصت دیگر

ببخشم یا نبخشم، مساله اینست

 

 

                                                                                     K1                                                     

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در سه شنبه نوزدهم دی 1385 ساعت 11:51 |

به نام آنکه خداست و خدایی ا و را سزاست

 

یک گل برای هدیه دادن

 

                           یک دست برای فشردن

 

                                                       یک لب برای بوسیدن

 

 

تمام آرزوی من است

 

                           

                            تک نگاهیست به چشمانت

 

و تنها آرزویم

 

                           تنها حس غریبم

 

 

واﮊه ی آشنای ﻋ . . . است.

 

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت 8:56 |

روی عکسا گرد وخاکه

بیشتر دلا هلاکه

قحطی گلای پونه ست

تقدیرا دست زمونه ست

عهد وپیمونا شکسته

رشته ی دلا گسسته

تقویما رو ماه تیره

زندونا پر اسیره

آدما یا همه مردن

یا که مات و دل سپردن

عصر ما عصر فریبه

عصر اسمای غریبه

عصر پﮊمردن گلدون

چترای سیاه تو بارون

مرگ آواز قناری

مرگ عکس یادگاری

تا دلت بخواد شکایت

غصه ها تا بی نهایت

دلای آدما تنگه

غصه هم گاهی قشنگه

چشما خونه ی سواله

مهربون شدن محاله

حک شده رو هر دیواری

که چرا دوسم نداری

خونه هامون پر نرده

پشت هر پنجره پرده

تا دلت بخواد مسافر

تا بخوای عاشق وشاعر

شبا سرد وبی عروسک

دلای شکسته از شک

زلفای خیلی پریشون

خط زدن رو اسم مجنون

شهری که سرش شلوغه

وعده هاش همه دروغه

چشمای خیره به جاده

آدمای صاف وساده

رویاهای نرسیده

عشوه های نخریده

آسمونا پر دوده

قلب عاشقا کبوده

گونه ی گلدونا زرده

رفته و برنمی گرده

آدما بی سر گذشتن

آهوا بدون دشتن

دفترا بدون امضا

ماهیا بدون دریا

تشنه ها هلاک آبن

همه حرفا بی جوابن

نصف زندگی نگاهه

بقیش همه گناهه

خدا رو انگار گذاشتن

رو زمینو بر نداشتن

در و دیوارا سیاهه

آدرسامون اشتباهه

شب و روزا پرعادت

وقت که شد شاید عبادت

تا نداشته باشی کاری

خدا رو انگار نداری

خدا مال غصه هاته

وقتی غم داری خداته

روی آینه ها غباره

شیشه ی پنجره تاره

بغضا بی صدا و کاله

همه از فکر و خیاله

قلک خوبیا خالی

مهربونیا حنایی

قفسا پر پرنده

لبای بدون خنده

نه شنیدنی نه گوشی

نه گلی نه گلفروشی

مرگ جشنای تولد

مرگ اون دلی که گم شد

خستگی بی اعتمادی

شک وتردید زیادی

امتحانای مکرر

لونه های بی کبوتر

مشقامون بدون امضا

اسممون همیشه رسوا

نمره های عشقمون تک

بامامون بدون لک لک

همه غایب تو دفتر

مث بالای کبوتر

خونه ها بدون باغچه

بدون حافظ وطاقچه

نه برای عشق میلی

نه کسی به فکر لیلی

دیگه پشت در بسته

کسی بیدار ننشسته

نه کسی نه انتظاری

نه صدای بی قراری

واسه عاشقی که دیره

لااقل دلت نگیره

کاش تو قحطی شقایق

باز بشیم سوار قایق

بشینیم بریم تو دریا

من وتو تنهای تنها

ماهیا خیلی امینن

نمی گن اگه ببینن

انقدر می ریم که ساحل

از من وتو بشه غافل

قایق وباهم می رونیم

می ریم اونجاها می مونیم

جایی که نه آسمونش

نه صدای مردمونش

نه غمش نه جنب وجوشش

نه صدای گلفروشش

مث اینجا آهنی نیست

خوبه اما گفتنی نیست

پس ببین، یادت بمونه

کسی ام اینو ندونه

زنده بودیم اگه فردا

وعده ی ما لب دریا

صبح پاشو بدون ساعت

که فراموش بشه عادت

نره از یاد تو زیبا

وعده ی ما لب دریا

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 ساعت 16:4 |

عاشق ومعشوقا ای کاش بهم انقد شک نداشتن

سقف اعتمادامون کاش انقدر ترک نداشتن

 

 

چی می شد دست من وتو همیشه تو دست هم بود

از ما هرچی که می گفتن واسه ی عاشقی که بود

 

 

چی می شد بی التماسم تو می اومدی به خونه

چی می شد دلت می دونست که باید پیشم بمونه

 

 

چی می شد می سوخت دلامون واسه التماس سیبا

چی می شد دنیا رو یک شب بسپاریم دست غریبا

 

 

چی می شد منو تو یک شب ببری به زیر بارون

حتی به قیمت مرگ عزت و آبروهامون

 

 

کاش برای کشتی عشق یکی از ما ناخدا بود

جایی که می رفتیم اونجا غیرما فقط خدا بود

 

 

چشمای ناز تو ای کاش یه ضریحی داشت طلایی

انقدر دورش می گشتم که نشه پیداش جدایی

 

 

کاشکی یادمون نمی رفت عهدامون بدون علت

واسه ی دفاع از خود دست نمی زدیم به تهمت

 

 

کاشکی عهدامون نمی شکست با یه اتفاق ساده

به دلیل اینکه آدم توی این دنیا زیاده

 

 

کاش برای اون مهم بود چشام از خاطره خیسه

گفته بودم که دل من برای اون می نویسه

 

 

یادته واست نوشتم روی صفحه های رنگی

حیفه که پیشم نمونن چشای به این قشنگی

 

 

گفتی تنها راهه پرواز ولی آسمون چه دوره

واسه تو کاری نداره که دستات مثل بلوره

 

 

کی میگه سرمای بهمن واسه باریدن برفه

ایراد از عشق من وتوست که همش اسیر حرفه

 

 

نگرانم واسه اون روز که بازم تازه شه داغم

می دونم یه روز نزدیک نمی یای دیگه سراغم

 

 

من خودم دیدم ستاره نور نداره بی فروغه

تو اصلا دوسم نداشتی هرچی که گفتی دروغه

 

 

هنوزم عاشقتم من جون چشمات جون دریا

ولیکن یادت بمونه خوب منو گذاشتی تنها

 

 

کی می خواد دعاهای ما واسه همدیگه بگیره

یکی ازما با شهامت واسه اون یکی بمیره

 

 

چقدر بین دلا و حرفای ما اختلافه

این روزها درد غریبی می کنه مارو کلافه

 

 

چی می شد با هم بسازیم یه روزی یه شهر تازه

بدون اینکه بگیریم از کسی حتی اجازه

 

 

یادگاری بنویسیم کاش رو گلبرگای قرمز

بنویسیم که عزیزم هرجا باشم بی تو هرگز

 

کاش نشه زندگیامون یه روزی اسیر تکرار

تو یادت می یاد عزیزم گفتی به امید دیدار؟

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ساعت 19:25 |

تو این زمونه باید خیلی دیوونه باشی که اعتماد کنی به اون کس و عاشقش باشی

 

من دیوونه رو باش نفهمیدم تو بی گرمی

 

همه ی مشکلم این بود که حرفامو نمی فهمی

 

منو باش نفهمیدم تو بی ذوقی بی ا حساسی

 

دروغ اینکه توهم میگفتی محو گل یاسی

 

من دیوونه رو باش شکستم با شکست تو

 

من دیوونه رو باش برای تو گریه می کردم

 

تورو باش نفهمیدی تو شعرم گمشده دردم

 

من دیوونه رو باش به پای چشم تو سوختم

 

ولی با این همه سوختم توبامن بد شدی کم کم

 

من دیوونه رو باش برای عمرت قسم خوردم

 

باهات موندم باهات ساختم برات سوختم واست مردم

 

من دیوونه رو باش به حرفای تو خندیدم

 

فقط یک گل تورویام بود اونم اخر برات چیدم

 

من دیوونه رو باش سوزوندم روزا مو

 

خوشی رو تو خودم کشتم

 

ندیدم رنگ فردا رو

 

من دیوونه رو باش کشیدم ناز چشماتو

 

خیلی سخته بودن تو

 

خیلی تلخه برام با تو

 

من دیوونه رو باش خیال کردم تو مجنونی

 

تو حتی نه اسم مجنون و نگفتی ونه میدونی

 

من دیوونه رو باش قد دنیا دوست دارم

 

آره دوست داشتم ولی حالا از تو بیزارم

 

من دیوونه رو باش واست خوندم چقدر ساده

 

اخه این احساس عجیبو خود خدا به من داده

 

من دیوونه رو باش نشستم منتظر تا صبح

 

زدی زیر قولاتو گذاشتی منو تنها

 

منو باش نفهمیدم منو دیگه نمی خواستی

 

چقدر دیوونه ای راستی چقدر دیوونه ام راستی

 

من دیوونه رو باش میگفتم پیش تو خوارم

 

یادت رفته به من گفتی که من بی سرپا وبی کارم

 

من دیوونه رو باش چقدر غصه چقدر ناله

 

برات گفتم که از رازم که بعدها به من نگی لاله

 

من دیوونه رو باش تو فکرم نقشه ها داشتم

 

که یه عمر با تو بودن رو توی ذهنم می داشتم

 

من دیوونه رو باش که بازم تورو با کسی دیدم

 

به خودم گفتم کی بود باهاش

 

دلم گفت و فهمیدم

 

من دیوونه رو باش که بازم دل به تو دادم

 

زدی تو با تیر توی قلبم سکوت کردی رو فریادم

 

من دیوونه رو باش که به چی دلم خوشه

 

خودم اونی رو دیدم که می خواد بمونه پیشت برای همیشه

 

من دیوونه رو باش که از جدا شدن ترسیدم

 

چه شبهایی بود که از خدا درباره ی تو می پرسیدم

 

من دیوونه رو باش که هرچی گفتی گفتم باشه

 

تو دل کوچیک و صافم گذاشتم احساس دروغ تو جا شه

 

من دیوونه رو باش گذشتم به سادگی از گذشته ها

 

پشتمو کردم به سمت تو نگاهی کردم به آینده ها

 

من دیوونه رو باش با دو  دست تو به زمین خوردم

 

چقدر بدبخت بودم که تاحالا گولتو خوردم

 

منو باش که با دیدن این همه نیرنگ

 

به سادگی ولت کردم ای افتاب پرست چند رنگ

 

من دیوونه رو باش . . .

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در جمعه دهم آذر 1385 ساعت 20:41 |

چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشکني و

 

اون وقت زير لب بگي گل من باغچه نو مبارک .....پشتت رو بهش کني و دونه هاي

 

اشک گونه هات رو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه که هنوزم دوستش

 

داري ....... و چقدر سخته تو چشاي کسي زل بزني که عشقت رو ازت دزديد

 

 

 

 

                                                         

 

 

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در پنجشنبه نهم آذر 1385 ساعت 15:34 |

بدبختی یه مجموعه ی نا متناهیه که عضوهاش بی پایانند. یکی مریض میشه،یکی عزیزترین کسش رو از دست میده،یکی بی پوله،یکی گرسنه ست،یکی تشنه،یکی از بس می خوره هزارجور درد و بلا می گیره،یکی عاشق میشه،عشق یک طرفه،و شاید هم از همشون بدتر عشق دوطرفه ای باشه که یک کوه بزرگ درمیونشون باشه.خلاصه همه ی لذت های دنیا کلی غم و غصه به همراه دارن که برای رسیدن بهشون باید همه ی این غم و غصه ها رو پشت سر بذاری.ولی مشکل من با همه ی اینا فرق میکنه، نمی دونم چرا؟چرا؟آخه چرا؟یعنی همه ی این بدبختیا پاداش همون متانت و حجب و حیا و سربه زیریه،چرا همیشه میون ۱۰نفر که۹نفرشون دوستم دارن باید من درست همونی رو بخوام که دوستم نداره.یعنی واقعا همیشه مشکل از خودمه،یعنی همه ی این اتفاقات جزای ندونم کاری های خودمه،نمی دونم چرا،آخه چرا،واقعا چرا؟

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 18:24 |

چی شدش که رفتی؟!

چشماتو باز کن عزیز جون من

 

بازم نگام کن یار رنجور من

 

صدات شبیه چنگ جادوگراست

 

لبای سرخت گل معشوقه هاست

 

موهات حریر و چشمتم یه دریاست

 

صورت ماهت به خدا یه دنیاست

 

چی شد که رفتی مثل افسانه ها

 

تنهام گذا شتی توی بیراهه ها

 

شیشه ی عمرو دلمو شکستی

 

ای مهربونم چی شدش که رفتی

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت 16:14 |

  واسه ی اون بی وفایی که یه روزی قاب دلم رو شکست   

 

آهای بی وفا، منو می شناسی؟؟؟ منو یادته؟ نه؟ یه کم فکر کن، از یک سال و نیم پیش هرروز همدیگرو می دیدیم.حالا فهمیدی که کیم؟می دونی اینارو چرا برات می نویسم واسه اینکه یه حرفایی تو دلم بود که تو هیچ وقت نخواستی اونارو بشنوی. اما من تصمیم خودمو گرفتم،همه چیزو همین جا بهت میگم. می خوام بهت بگم که بی وفایی. می خوام بهت بگم که نامردی. تو لایق هیچی نیستی. می فهمی؟ هیچی. واسه خودم متاسفم که چرا آ خه چرا من باید یک سال و نیم تمام پای تو وا یسم. یک سال و نیم تمام همه ی زندگیم بشه تو. تو اون همه مدت عشقم بودی، عمرم بودی، وجودم بودی ولی حالا چی؟حالا تو کجایی،من کجام؟ آخه تو که دوستم داشتی چرا زدی زیر همه چی؟مگه من باهات چیکار کرده بودم که اونجوری دلمو سوزوندی. من چه خطایی مرتکب شدم که اونجوری ازم دلخور شدی و رفتی دیگه محلم نذاشتی. خدای بالای سرمون شاهده که من چی می کشیدم وقتی که تو محلم نمی ذاشتی. وقتی دیگه نگام نمی کردی، وقتی دیگه. . . الان که دارم اینارو می نویسم اشکام مثل یه رودخونه روی صورتم جاری شده ولی تو کجایی که این اشکامو ببینی. تو که هیچی رو نمی دونی. تو که نمی دونی من چه شبهایی رو فقط به عشق تو گریه کردم،نمی دونی چه نامه هایی برات نوشتم با اینکه می دونستم که هرگز به دستت نمی رسه. شبها که می شد آرزو داشتم صبح بشه که من بیام مدرسه و تو از جلوی مدرسمون رد بشی و من تورو ببینم. توی مدرسه که بودم ارزو داشتم ظهر بشه و تو دوباره از جلوی مدرسمون بگذری. یادته دوم راهنمایی بودم روز ۲۱خردا د۸۴بود که تورو دیدم. اونجا ازت خوشم اومد ولی حیا و متانتم نمی گذاشت که تورو از این عشقم باخبر کنم. تو تابستون چندبار دیدمت ولی وقتی مدرسه شروع شد و من رفتم سوم راهنمایی درست یادمه یکشنبه۳مهر۸۴بود که تودوباره از جلوی مدرسمون رد شدی ومن دیدمت و آتیش این عشقم دوباره شعله ور شد.ا ونقدر عاشقت بودم که دیگه داشتم دیوونه می شدم ولی توچی، اون اوایل توهر روز فقط بااون نگاههای سردت به من نگاه می کردی،همین. دیگه ی همه ی عالمو آدم می دونستن که دوست دارم فقط توبودی که بی تفاوت بودی. ولی نمی دونم آخه یهو چی شد. یهو چه جوری شد که عاشقم شدی. هان؟ یادته برام می مردی. می گفتی عاشقمی. می گفتی که فقط منو دوست داری .آ خه چرا زدی زیر همه چی؟ آ خه بی وفا مگه این رسمشه. آره؟ آ خه تو که می خواستی با من اینجوری کنی پس چرا همون ا ول همه چیزو تموم نکردی؟ یادته هر روز با نگاه ها و لبخندامون همدیگرو بدرقه می کردیم. هرروز به گفتن چندتا جمله هم را ضی بودیم.مهم این بود که همدیگرو می دیدیم. ولی توی نامرد، توی دیوونه همه چیزو خراب کردی. آخه چرا حدا قل بهم نگفتی که واسه چی ازم ناراحت شدی و رفتی. با این کارت قلب کوچیکمو داغون کردی.منو کشتی با این کارت. بخدا مثل یه مرده شده بودم. می فهمی؟ولی تو چی؟ تو هم مثل یه آدم سنگدل وپست شده بودی که هیچی برا ش مهم نبود. روز آخر مدرسه رو یادته ۲۱خردا د ۸۵ بود. تو داشتی می رفتی خونتون. نمی دونم منو دیدی یا نه.ولی من گفتم بهت آهای بی وفا، آهای دیوونه، وا یستا.ولی تو واینستادی. تو هیچ وقت نموندی. تو فقط یه نگاه بهم ا نداختی و راهتو گرفتی و رفتی و منو با کوله باری از خاطره تنها گذاشتی. خودتم خوب می دونستی که شاید این اخرین نگاهمون باشه، شاید دیگه هیچ وقت همدیگرو نبینیم ولی بازم با همه ی نامردیت رفتی. اشکالی نداره،اینم بمونه. هروقت قیافت یادم میاد دلم می گیره. یاد اون چشمای قشنگت،یاد اون حرفای قشنگت، یاد اون لبخندات آتیش به جونم میزنه. حالا فقط دوست دارم یه بار، فقط وا سه ی یه بار هم که شده ببینمت و ازت دلیل اون کاراتو بپرسم، همین. حالا دیگه کم کم دارم فرا موشت می کنم. یعنی دیگه کم کم داری برام می میری. دیگه برام اهمیتی نداری. ازخدا می خوام که نذاره که زندگی به کامت باشه. می خوام که حتی یه بارم نذاره که طعم عشقو بچشی. می دونم الان که میری مدرسه یاد من می افتی اما حالا دیگه کسی نیست که به عشق تو زندگیشو بگذرونه حالا دیگه هیشکی نیست که صبح ها و ظهرا منتظرت بمونه. حالا دیگه تنهای تنهایی پسر بدبخت. ا زخدا می خوام همین بلایی که سرم آوردی رو یکی سر خودت بیاره.می خوام بفهمی که چی کشیدم. عشق گذشته ی من، فقط یه نفرینت می کنم اونم اینه که به هیچی نرسی و بشی یه بدبخت دیوونه. منتظرم که خبر مرگتو یه روزی برام بیارن. تو اون دنیا همدیگرو می بینیم. بای واسه همیشه. . .  

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 ساعت 19:42 |

. . . چند وقت است که به این سیاره فرستاده شده است؟ خودش هم نمی داند. هیچ کس نمی داند، غیر از خدا. مهم نیست چند سال است که اینجاست، مهم اینست که به تک تک ساکنان این سیاره، وابسته است. با گذشت این همه سال، هنوز جوان است و با انرژی و گرم. مردم، این روزها بیش از پیش نیازمندش هستند و . . . حالا. . . با وجود جنگ ها و. . . دارد- آرام آرام- جهانی می شود׃ عشق!
|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 ساعت 19:24 |

وقتي اومدي کسي تورو نديد اما من ديدمت   

 کسي تو رو حس نکرد ولي من باهمه وجودم حست کردم

   هميشه دلم مي خواهد برات شعر بنويسم

  عاشق باشم و دلتنگ نمي ذاره نذاشته

     همين خورده ريزي که اسمش زندگي

  مسافر غريب من جاده زندگيت کجاست 

   بگو که مقصد دلت تو خونه فرشته هاست

   چه قصه ها گفتي برام از روزگار نالوتي

   گفتي ديگه خسته شدم از عشقهاي دروغکي

    ...

باور كن فقط فقط تورو دوست دارم...

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در جمعه نوزدهم آبان 1385 ساعت 22:26 |

ای سراپایت سبز

 

دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان

 

                        عاشق من

 

                                       بگذار

 

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

 

به نوازش های لبهای عاشق من بسپار

 

باد مارا با خود خواهد برد

 

                                              

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در جمعه نوزدهم آبان 1385 ساعت 22:22 |

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در جمعه نوزدهم آبان 1385 ساعت 22:18 |

به قطار کاروانها، به امید ساربانها، به عروس آسمانها، که تورا ز جان پرستم.

 

به خدای کس ندیده، به کمال روح انسان، به تمام اهل ماهان، به صدای رعد و

 

طوفان، به نسیم عهد و پیمان، که تورا ز جان پرستم. به خدای جسم و روحم،

 

به ستارگان روشن، به تمام آرزوها، به تمام خاک دنیا، به تمام عشق و هستی،

 

به خدا اگر بگویم، به خدا اگر بخندم، تویی آخرین بهارم، تویی آخرین نگاهم،

 

که تورا ز جان پرستم.

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در جمعه نوزدهم آبان 1385 ساعت 22:11 |

 بر گور مزارم بنویسید که آشفته دلی خفته در این خلوت

 

خاموش

 

آنجا بنویسید که او زاده ی غم بود و با رفتن او غم های عالم

 

گشته خاموش

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در سه شنبه نهم آبان 1385 ساعت 16:52 |

________**I**___________****I*** _______
______LOVE*LOVE________LOVE***LOVE _____
_____LOVE****LOVE_____LOVE*****LOVE ____
_____LOVE******LOVE___LOVE*****LOVE ____
_____LOVE*******LOVE_LOVE******LOVE ____
______LOVE*********LOVE*******LOVE _____
_______LOVE******************LOVE ______
_________LOVE**(I-LOVE-YOU)*LOVE _______
____________LOVE***********LOVE ________
_______________LOVE******LOVE __________
_________________LOVE**LOVE ____________
__________________LOVELOVE _____________
___________________**U** _______________
___________________**** ________________
___________________** __________________
___________________*
|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در شنبه ششم آبان 1385 ساعت 20:33 |

_________¤¤¤¤¤¤¤¤____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_________¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤________¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_____¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤___¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
______________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____________________¤¤¤¤¤¤
______________________¤¤¤¤
_______________________¤¤

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در شنبه ششم آبان 1385 ساعت 20:31 |

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 21:53 |

عشق واقعی بسیار لحظه ای است

اما هیهات از این لحظه

the true love is very momently

                      !  but what a moment

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 21:44 |

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 21:41 |

 

امروز تمام آنچه دوستشان داشتم بیگانه اند. آرزو دارم به جایی پای نهم

 

که جز تو پای هیچ مردی به آن نرسیده باشد و سرزمین عاطفه ای می

 

خواهم که جز خودم هیچ زنی به آن لبخند نزده باشد، می خواهم با تو تنها

 

باشم !!!

 

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 21:25 |

                           

                            

در تاریکی بی آغاز و پایان

 

دری در روشنی انتظارم رویید

 

خودم را در پس در تنها نهادم

 

و به درون رفتم:

 

اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد

 

سایه ای در من فرود آمد

 

و همه ی شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد

 

پس من کجا بودم؟

 

شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان

 

داشت

 

و من انعکاسی بودم

 

که بیخودانه همه ی خلوت ها را به هم می زد

 

و در پایان همه ی رویاها در سایه ی بهتی

 

فرو می رفت

 

من در پس در تنها مانده بودم

 

همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام

 

گویی وجودم در پای این در جا مانده بود،

 

در گنگی آن ریشه داشت

 

آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟

 

در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود

 

و من در تاریکی خوابم برده بود

 

در ته خوابم خودم را پیدا کردم

 

و این هشیاری خلوت خوابم را آلود

 

آیا این هشیاری خطای تازه ی من بود؟

 

در تاریکی بی آغاز و پایان

 

فکری در پس در تنها مانده بود

 

پس من کجا بودم؟

 

حس کردم جایی به بیداری می رسم

 

همه ی وجودم را در روشنی این بیداری تماشا

 

کردم:

 

آیا من سایه ی گمشده ی خطایی نبودم؟

 

در اتاق بی روزن

 

انعکاسی نوسان داشت

 

پس من کجا بودم؟

 

در تاریکی بی آغاز و پایان

 

بهتی در پس در تنها مانده بود.

 

 

 

 

                     سهراب سپهری

                 

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 ساعت 18:40 |

|+| نوشته شده توسط ملیکا شیطون در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 ساعت 1:19 |

Top java Codes

Hameh Chi 4 U

Clock And Date


www.irLearn.com

Tarfandestan

www.java-script.persianblog.com

New Page 4 متن درخشان